< قصه همون دلی که........

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

قهوه........................

سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1390 12:30 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) نظرات: 5 نظر چاپ

 

من تاب می­خورم از ریسه­ های ماه

تا سطرهای خاک، تا انتهای چاه

 

شلاق می­خورد بر گونه­ ی دلم

بادی وزیده، شوم، زاییده­ ی گناه

 

هی موج می­زند از قطره­ های اشک

هی تار می­شود تصویر این نگاه

 

کامل شد و شکست، بغض همیشه ­ام

نه، مستحب نبود این نقطه­ ی مباح

 

آن­جا که عاشقی، خط مقدم است

آن­جا فقط بگو، آن­جا فقط بخواه

 

باور نمی­کنم که زخم خورده ­ام

کات – این پلان نبود از ابتدای راه

 

قندیل های غم بر سقف بی­ کسی

تن تن تتن تتن، آوازهای آه

 

تو قهوه می­شوی، بی ­خواب می­شوم

داغ و چشیدنی، دو مردمک سیاه

پرتگاه..........

چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 6:12 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) موضوع: سپید نظرات: 17 نظر چاپ


این هفت طرح ذهنیات من هستند به نقد بنشینیدم لطفن................................................


مکافات 

v     من مکافاتم و در جلد خودم می­سوزم.....           

جنایتی را به دستانم بسپارید

 

 

پرتگاه

 

v   در خود مچاله شده

            

در پرتگاه اخم­های تو


گره را محکم­تر کن

 

 

سیزده

 

v    خانه رؤیایی­مان را متروکه کردند            

کلاغ های خانه به دوش

و ما باور می­کردیم

دروغ­های سیزده هر روزه را

 

 

قهوه

 

v                

بیزارم از نوشیدن هرچه قهوه

به جز قهوه ­ای چشمانت

 

 

گریه

 

v   وقتی خاک باغچه گریه می­کرد            

آلبالوها شور شدند

 

 

تردید

 

v   در عبور از مسیر زیگزاگ تردید          

عصیان­های کالی را دار زدم

تا دست­هایم مثل تو آلوده باشند

 

 

فاصله


خط­ها  

          

حتی اگر اشغال باشند

یک راه است

مسدودش نکن

حالم بد است، حوصله‌ام روبه‌راه نیست

شنبه 3 دی ماه سال 1390 3:17 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) موضوع: غزل دیگران نظرات: 7 نظر چاپ
حالم بد است، حوصله‌ام روبه‌راه نیست


یک عمر با خیال تو بودن صلاح نیست



دارد کلافه می‌شود از دست هر چه «تو»ست



شاعر؛ که گاه فکر دلش هست و گاه نیست



باید که کوه بار غمم را به دوش خود ...



فکر تنت برای تنم جان‌پناه نیست



این خوشه‌های وحشی انگور در رگم



می‌جوشد آن‌چنان که بفهمم گناه نیست -



این دختری که مرتکبش می‌شوم هنوز



این دختری که فعل مرا پا به ماه نیست



از بس که در تفأل من مریمی نبود




هی فکر می‌کنم که خدا هم گواه نیست -



من عاشقم و در تنم انگار جاری است



یک مشت شب که حال و هوایش سیاه نیست



مریم! نگات وزن تنم را به هم زده



با من برقص، وزن تو که اشتباه نیست؛
**
مریم! برقص، قافیه‌ها را به هم بریز



این شعر مست بی سر و پا را به هم بریز



من را خلاف قصه‌ی تاریخ زنده کن



در این سکانس نقش خدا را به هم بریز



باید دوباره از شب اول شروع کرد



تقدیر را بکوب و قضا را به هم بریز



بی تو غزل نمی‌شود این شعر لعنتی



در آن برقص! قافیه‌ها را به هم بریز ...



**
دارم برای زن شدنت نقشه می‌کشم



ای مریمی که زن شدنت هم صلاح نیست!



گم می‌شوی درون من و ... من درون تو ...



گم می‌شوم درون تو ... این‌ها گناه نیست!



حالا بخواب مادر انجیل‌های من



با این پسر بکارت تو افتضاح نیست!!



مریم! زمین به دور سرم چرخ می خورد



حالم بد است ... حوصله‌ام روبه‌راه نیست ...



اسماعیل موسوی

اسم تو هست بر لبم و می کنم گناه

سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390 3:32 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) موضوع: غزل دیگران نظرات: 2 نظر چاپ

عاشورای حسینی در تگزاس آمریکا




قرآن مجسم که ز رحلت گله داری

از بس زده ای نی به لبت آبله داری




ای قاری قرآن که چهل خوان و چهل روز


انگار نه انگار.. ز ما فاصله داری




بر نیزه رحلت کمی آرام قدم زن..


گر دخترکی گمشده در قافله داری..




گهوار دو دستت چو عبا را به عقب زد..


گفتم.. به گمانم.. هوس حرمله داری..!




بسپار به ره رحل.. که آوای رحیل است


تو راحله ای پیر در این مرحله داری



آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

دوشنبه 16 آبان ماه سال 1390 8:02 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) موضوع: دل نوشته نظرات: 9 نظر چاپ

آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی..

 

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی..

 

آنگاه که بنده ای را نا دیده می انگاری..

 

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را


نشنوی..

 

آنگاه که خدا را می بینی وبنده خدا را نادیده می گیری..


می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا 


برای خوشبختی خودت دعا کنی.....

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو

چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1390 1:36 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) موضوع: غزل دیگران نظرات: 3 نظر چاپ

من مدتی است ابر بهارم برای تو


باید ولم کنند ببارم برای تو


این روزها پر از هیجان تغزّ لم


چیزی بجز ترانه ندارم برای تو


جان من است و جان تو،امروز حاضرم


این را به پای آن بگذارم برای تو


از حدّ «دوست دارمت» اعداد عاجزند


اصلاًنمی شود بشمارم برای تو


این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت


دریا نداشت دل بسپارم برای تو


من ماهیم تو آب،تو ماهی و من آفتاب


یار منی و مثل تو یارم برای تو


با آن صدای ناز برایم غزل بخوان


تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو


مهدی فرجی

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد

دوشنبه 18 مهر ماه سال 1390 3:13 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) موضوع: غزل دیگران نظرات: 10 نظر چاپ

 *****************

 فضای خانه که از خنده های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است

دوباره “دیده امت” زّل بزن به چشمانی
که از حرارت ” من دیده ام ترا ” گرم است

بیا گناه کنیم عشق را … نترس … ، خدا ،
هزار مشغله دارد ، سر ِ خدا گرم است

******************

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد

زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه…، مرا
دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد

چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

 **********************



زنده یاد نجمه زارع

مردمک های خیس

دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1390 10:54 AM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) موضوع: دل نوشته نظرات: 15 نظر چاپ

به گذشته که نگاه می کنم می بینم بخش اعظم زندگیم آن چیزی نبوده


که می خواسته ام ، ولحظات لذت بخشش (که گاه در آنها اشتباه هم


می کرده ام) لحظاتی بوده که خودم بوده ام،خود واقعی ام نه با آرامشی


ساختگی در حالی که درونم مسابقه اسب دوانی برقرار است،ویا لحظاتی


که در میان غزل ها محصور می شده ام شعر این الهام شگفت انگیز با من


همان کاری را می کند که دیازپام وحتی قویتر از آن نمی تواند بکند! باید


روراست باشم 26 سالگی سنی نیست که بگویند تازه اول جوانیت است


در بهترین حالتش در میانه ی راه جوانیم هستم وهنوز کسی نیستم که


باید باشم ،بله البته سختی های دوره دانشجویی از من شخصیتی ساخته


که سعی می کنم عیب هایش را هر روز کمتر کنم،محکم شده ام،مشاور


خوبی هستم،از راکدبودن متنفرم،ولی یک چیز در من عوض نمی شود:زود


رنجم،زود بغض می کنم،در این مواقع نباید حرف بزنم چون اشک هایم جاری


می شود،نباید نگاه کنم چون مردمک های سبز خیسم مرا لو می دهد،ولی


پس ازتحمل ریاضت هایی(واقعن برای من نازک دل حساس شاعرپیشه


ریاضت بود) به خودم یاد داده ام در مکان های غریبه در مقابل آدم های غریبه


ماسک خونسردی بزنم البته فشار روحی زیادی را متحمل می شوم اما چه


می شود کرد؟از کجا معلوم این لبخندیک دشمن دوست نما نباشد؟وقتی از


رفیق هایت دور باشی دنیا شکل دیگری پیدا میکند وتمام آدم ها و تمام


مکان ها غریبه می شوند،رفیق را فقط می توان در خوابگاه پیدا کرد در جایی


که از غربت روزهای زابل به تنگ آمده ای،سر در آغوش رفیقت فرو میبری و


می گویی:خیلی تنهام رفیق........

شب قدر.........

دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1390 7:11 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) موضوع: دل نوشته نظرات: 13 نظر چاپ

شب قدر شب شناخت خویش است.....


دست هایت را که بالاترببری می توانی دامن پیراهن آبی خدا را لمس کنی......


چشم هایت را می بندی ودر آسمان هفتم قدم می زنی برشانه ی ابرها


پا می گذاری وبالا می روی تا نور خیره ات کند ..............


چرخ می زنی وحس می کنی که خوبی اما.....


اما خوب نیستی دو تن را نمی توانی گول بزنی خودت وخدایت را.......

وقتی خدا هست....

سه شنبه 18 مرداد ماه سال 1390 7:20 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) نظرات: 12 نظر چاپ

وقتی خدا هست چه فرق دارد دیگران باشند یا نباشند........


وقتی خدا هست دست هایی نامرئی اشک هایم را پاک می کند......


وقتی خداهست می توانم خودم باشم بی هراس از اینکه


ناعادلانه قضاوت شوم.....


وقتی خدا هست....

هر لحظه بخاطرت غزل می نوشم

سه شنبه 4 مرداد ماه سال 1390 5:48 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) نظرات: 19 نظر چاپ

(سلام.دلیل سرودن بعضی غزل هامو خودمم نمی دونم در واقع بدون شرحه!


به نقدم بنشینید لطفن....)


مفهوم کبود تنها ماندن


از قافله ستاره ها جا ماندن


زیبایی مشرقی چشمانت بود


انگیزه ی دائمی لیلا ماندن


شرمنده ی عزلت پری هایی که


در معجزه ی آبی دریا ماندن


هر لحظه بخاطرت غزل می نوشم


اسرار مگوی من و زیبا ماندن


صدبار پریدم از خوابی تلخ


در رهگذر عجیب رسوا ماندن


نیلوفر یاد تو که پیچید به شعر


در نشئه ی شیرینی رویا ماندن


تا سر برسی به باور تنهایی


معلوم شود که می روی یا ماندن


هر روز که زنده می شوم ، می میرم


تسلیم نگاه شوم دنیا ماندن


نه ! بال و پرم قصد پریدن دارد


در پیله ی انتظار فردا ماندن


بر دوش دلم بارش ابری ناگاه


ای سهم من از همیشه شیدا ماندن



ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390 9:22 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) نظرات: 23 نظر چاپ

اگر به خانه ی من آمدی


برایم مداد بیاور مداد سـیــاه


می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم



تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم


یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !


یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم


شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!



یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد


و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !


نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم



می خواهم ... بدوزمش به سق


 اینگونه فریادم بی صداتر است!


قیچی یادت نرود

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !


پودر رختشویی هم لازم دارم


برای شستشـوی مغزی

مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند


تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت


می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !

 

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر


می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب


، برچسب فاحشـــه می زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!


یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم


برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد



، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند


برایم بخر ... تا در غذا بریزم



ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند


برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند



بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم من هنوز یک انسـانم من هر روز یک انسانم .

هیچ کس نیست.....................

پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390 9:14 PM نویسنده: اکرم مهدی پور(مکافات) موضوع: سپید نظرات: 6 نظر چاپ

وقتی تو نیستی ،


نگاهم حوصله نمی کند

پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . . !